ذهنم آشفته است میان اینهمه تنهایی،
میان اینهمه سکوت،
در جستجوی تو هستم ولی خویش را گم کرده ام گویا...
می اندیشم که "مــن"، "تـــو" نیستم؟!
من در این ورطه ی سخت در این بازار مکاره چه می کنم؟
در این سرداب نمور که در و دیوارش را تار تنیده عنکبوت حادثه ها٬
آیا کور سویی هست؟آیا باید بمانم و تار ها را،گرد و غبار ها را بزدایم؟
یا شاید باید بروم.... بروم؟
تو میگویی بروم یا بمانم؟
من مانده ام و اندیشه هایم روان شده اند؛
من مانده ام و قطره قطره های این فکر٬ که ذهنم را فرسوده اند
به تو می اندیشم باز... تویی که سالهاست گمت کرده ام.
زندگی رسم غریبیست که در غربتکده ی انسانها،سالهاست فراموش شده
من در این بادیه تنها شده ام
نفسم دیوار است
آسمانم همه بغض
و غذایم حسرت
روز و شب فکر من از حسرت و رنج...
رنج از تنهایی
رنج آن تبعیدی،که به زنگار رهایش کردند
او که آیینه نداشت
یا اگر داشت شکستندش باز
آری آن آیینه ،سالهاست شکسته
صاحبش دیر زمانیست که خسته،
گوشه ای کز کرده
زندگی،رنج مکرر شده باز
و چه خالی شده از نغمه ی ساز
لیک باید بروم...آری باید بروم
و بپرسم که سهراب کجاست!
و بپرسم باز که:سهراب چه کردی؟رفتی؟
کفشهایت را جُستی؟
خوش به حالت سهراب.....
خوش به حالت سهـــــــــراب
آبان 1385