تبليغاتX
شاد باشيد
این نقص عضو، احساسی عمیق وعشقی برادرانه را در دل نازک آرکادی بر می انگیخت. او بیشتر و بیشتر و با تأثر و اشتیاق به سویش گام برمی داشت، طوری که واسیا احساس حقارت
نمی کرد. در واقع کم مانده بود که آرکادی ایوانویچ از فرط خوشحالی بزند زیر گریه. اما سعی می کرد که بغضش نترکد.
آرکادی متوجه شد که واسیا به بیراهه می رود. به سوی فوزونسکای پراسپکت داد زد: «واسیا کجا می روی؟ بیا، باید از این راه برویم.»
- آرکاشا، خفه شو، خفه خون بگیر.
- واسیا، راست می گویم این راه نزدیکترین راه است.
صدای واسیا از شادی، ضعیف شد.تمجمع کنان گفت: «آرکاشا! می دانی؟ می دانی چرا؟ دلم می خواهد به لزانکا هدیه کوچکی بدهم.»
- خوب هدیه چی هست؟
- مغازه لوکس آن سوی خیابان، متعلق به مادام لاروس را می بینی؟
- بله، البته.
- دوست عزیز، یک کلاه زنانه، یک کلاه زنانه... امروز یک کلاه زنانه قشنگ را دیدم. درباره کلاه پرس و جو کردم. می گویند، کلاه دارای مد مانون لسکات است. کلاه پر ابهتی است. روبانهای قرمز و روشنی دارد. معل الوصف خیلی گراناست.آرکاشا حتی اگر گرانبها هم باشد .....
- واسیا، می گویم، تو بزرگترین شاعری، خب بزن بریم.
آنها به سرعت گامهایشان افزودند و شروع کردند به دویدن. دو دقیقه بعد، وارد مغازه شدند و با زن سیاه چشم فرانسوی که موهایش را تاب داده بود، چهره به چهره شدند، وی زنی بود که با دیدن مشتریها، مثل خود آنها شاد می شد. واسیا سر از پا نمی شناخت. پنداری می خواست، مادام لاروس را ببوسد، در حالی که تمامی کلاههای قشنگ و زرق و برق دار روی ویترینهای کوچک وروی میز بزرگ را ورانداز می کرد. با لحن صدای ضعیف گفت:


ادامه متن را اینجا بخوانید
+  دوشنبه 31 تیر1387  0:5 قبل از ظهر   سیاوش اکبریان   

 در من غم بیهودگی ها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
(ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت)2
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر
در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
(اندیشه روز و شبم پیوسته این است)2
من بر تو بستم دل ؟
دریغ
دریغ از دل که بستم
(افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در پای بت هایی که باید میشکستم)2

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید
در من غم بیهودگی ها می زند موج
                                                  بشنوید 

                                    (لینک دانلود در بخش نظرات)                                       

پی نوشت۱:شعر این ترانه زیبا از حمید مصدق و خواننده اصلی آن استاد محمد نوریست و گمان می کنم آهنگساز آن استاد سریر باشد.
پی نوشت 2:دراین بازخوانی برای حفظ  حال و هوای زیبای ترانه(که با گیتار همراهی شده)، ترجیح دادم از قطعات بی کلام آهنگ اصلی استفاده کنم و نه از سه تار.

پی نوشت ۳:لینک دانلود اصلاح شد

+  سه شنبه 25 تیر1387  0:4 قبل از ظهر   سیاوش اکبریان   

در طبقه چهارم آپارتمانی، دو همکار جوان در زیر یک سقف زندگانی می کردند. نام یکی از آنها آرکادی ایوانویچ نی فی دی ویچ بود و دیگری واسیاشومکوف، نویسنده طبیعتاً حس می کند، این مهم را باید برای خواننده داستان شرح دهد که چرا یکی از قهرمانان را با نام نیاکانش و نام دیگری را با اسمی بی شیله پیله، واسیا آورده است؟ کاشکی سبک فعلی منافی ادب یا نامأنوس تلقی نشود. بگذریم در ابتدای داستان، شرح و توصیف طبقه، سن، سمت، اداره، حتی صفات و خصوصیات ویژه قهرمانان ضروری است. از آنجائی که داستان نویسان کثیری به این سبک و سیاق می نویسند، راقم این داستان! در ابتدای قصه، این معضل را حل کرده است. از این رو تنها تفاوت این داستان با دیگر داستانها در همین نکته می باشد. (به گمانم، بعضی ها ایراد بگیرند و بگویند که این هم نوعی بطالت است.) خلاصه، پیش گفتار نویسنده تکمیل است و حق دارد که داستان را شروع کند.
ساعت پنج بد از ظهر سال نو بود که شومکوف به خانه آمد. آرکادی ایوانویچ روی تختخواب لم داده بود. آرام آرام برخاست و با چشمان نیمه باز، به دوستش نگاهی انداخت. آرکادی ملتفت شد که دوستش واسیا، نیم تنه اشرافی خود را پوشیده است. این کار، او را به فکر فرو برد و با خود گفت: «واسیا که چنین رسمی پوشیده، یعنی کدام گوری بوده؟ امشب شام را هم که کوفت نکرد!...»
در این ضمن شومکوف شمعی روشن کرد. آرکادی ایوانویچ حدس زد که دوستش، عمداً
می خواهد او را بیدار کند. واسیا دو بار سرفه کرد ویکی دو بار در بالا و پایین اتاق اینطرف و آنطرف رفت و سرانجام در سکنج اتاق، کنار بخاری ایستاد تا پیپیش را پر کند. البته، عمداً پیپیش را از لای انگشتانش ول کرد و آن را کف اتاق انداخت. آرکادی ایوانویچ آهسته پوزخندی زد.
- واسیا تو خیلی آب زیر کاهی!
- آرکاشا! خواب نیستی؟!
- راستشو بخواهی، خودم هم مطمئن نیستم. اما به ظاهر خواب نیستم. شاید هم باشم.
- اوه، آرکاشا، سلام پسر! خب داداش! گمان می کنی چه می خواهم به تو بگویم؟
- والله چه بگویم به گمانم، می گویم، بیا اینجا.
واسیا فی الفور به سویش رفت. پنداری از قبل انتظار هر گونه عملی را داشت. هرچند که به ترفندها و دوز و کلک های گونه گون آرکادی ایوانویچ آمادگی نداشت. خلاصه، ارکادی مچ دست او را قلدرانه چسبید و واسیا را چرخاند و به زیر پایش انداخت و شروع کرد به خفه کردن طعمه خویش. ظاهراً این کار برای آرکادی ایوانویچ شیطان بیش از حد مایه مسرت و خوشحالی بود.
آکاردی ایوانویچ داد زد: حالا فهمیدی! حالا فهمیدی!

ادامه متن را اینجا بخوانید
+  جمعه 21 تیر1387  11:48 بعد از ظهر   سیاوش اکبریان   

از ضلع شمال شرقی آمادگاه وارد مجتمع بزرگ و مرکز کتابفروشیهای اصفهان می شم؛ساختمانی در سه طبقه که قریب به اتفاق مغازه های آن کتاب فروشی است.این مرکز تجاری درست روبروی هتل عباسی واقع شده و فاقد سقفه و وسعت قابل توجهی داره.
به همراهی یه دوست اینجا اومدم و در جستجوی کتابی هستم که سالها پیش خواندم،اما به نیت خریدن و داشتنش اینجام.
کتابفروشی اول،ضلع شمال شرقی:
_سلام.. خسته نباشید.یه کتاب می خواستم از جک لندن به اسم....
_از جک لندن کتابی نداریم
تصمیم دارم همه مغازه ها رو سر بزنم،÷س به مغازه مجاورش می رم
_سلام...عصرتون به خیر..کتاب "مارتین ایدن" رو می خوام
_نداریم
_نویسنده ش جک لندنه
_نداریم
_نمی دونید کدوم از همکاراتون ممکنه داشته باشنش؟
_یه سر به کتابفروش.... طبقه بالا بزن،شاید اون داشته باشه
در این فکرم که دوست همراهم روخسته نکنم و اینکه بعد از اینهمه مدت زندگی در این شهر چرا هنوز آداب ارتباط برقرار کردن با اهالی اون رو یاد نگرفتم.
به طبقه بالا می رم_همون مغازه ای که بهم آدرس دادند
_سلام.یه کتابه از جک لندن... اسمش مارتین ایدنه....با کارای دیگه ش فرق ....
منتظر شنیدن بقیه حرفام نمی شه
_نداریم
به این فکر می کنم که نسل جدید این فروشنده های کتاب آیا کتاب هم می خونند،می دونن جک لندن کیه و اینکه مگه این کار شغلشون نیست!پس چرا اینهمه پر طمطراقند؟
تمام مغازه های بالا رو سر می زنم و با هر کدوم از فروشنده ها با ادبیات متفاوتی حرف می زنم،اما بازتاب،همون بازتاب تکراریست.....شاید باید مثل خیلیها وارد مغازه بشم و بدون سلام و علیک که دوست همراهم اسمش رو گذاشته"احترام گذاشتن بی جواب"،صاف برم سراغ چیزی که می خوام.
مغازه های طبقه اول رو یکی یکی سر می زنم و می رسم به مغازه های صنایع دستی....خب هنوز طبق همکف و زیرزمین رو نگشتم،شاید اونجا کتابی که می خوام رو پیدا کنم.
اما تو هر د طبقه باز به جواب "نه" می رسم و رفتارهای سرد،شاید رفتارهایی از سر شکم سیری.
از پله های ضلع شمالی بال میام،در پاگرد اول جوانی ایستاده؛به نظر 25 ساله یا شاید کمی بیشتر میاد.
_کتاب
_کتاب می فروشید؟
_بله
_کتاب مارتین ایدن رو دارید؟
_نه.... من کتاب خودم رو می فروشم
_شما! نویسنده کتابی که می فروشید هستید؟
محجوبه و این متانتش تلخی گذرلحظات پبش از مغازه های قبلی رو برطرف می کنه
_بله... این کتاب رو خودم نوشتم،مجموعه داستانه
_مجوز هم داره؟
_اگه نداشت که نمی تونستم چاپش کنم.
کمی از روال دریافت مجوز و مراحل چاپ و هزینه هاش می پرسم و او با حوصله جواب می ده
_خب...میشه من هم یکی از کتابهاتون رو داشته باشم؟
_بله حتما... اجازه می دید براتون امضاش کنم... اشکالی که نداره؟
_نه... نه....خیلی هم باعث افتخاره که کتابی رو از دست نویسنده ش بخرم، اون هم با امضاء
از صمیم قلب لبخند می زنه....من هم می خندم و تو دلم بهش آفرین می گم تو نگام تحسین موج می زنه


کتاب مارتین ایدن رو پیدا نکردم اما همت وعشق رو در یک جوان نویسنده یافتم و.... البته کتابی که امضاء  نویسنده ش رو هم داره.

+  شنبه 8 تیر1387  7:19 قبل از ظهر   سیاوش اکبریان   

بانو آئویی
نمایشنامه ای از یوکیو میشیما
ترجمه:هوشنگ حسامی

(اتاقي در يك بيمارستان دير وقت شب.
سمت راست صحنه پنجره يي بزرگ پرده پوش.
در عقب ،تخت خوابي كه آيويي بر آن خفته.
سمت چپ يك در.
هيكارو وارد مي شود .در معيت پرستار.باراني به تن و كيفي در دست دارد.به شكلي غير عادي و عجيب خوش قيافه است..خيلي آهسته حرف مي زند.)

هيكارو:خوابيده،بله؟
پرستار:بله.خيلي هم عميق.

هيكارو:اگر عادي حرف بزنم بيدار نمي شه كه؟
پرستار:اگر بخواهيد ،مي تونيد كمي بلندتر حرف بزنيد.داروها اثر خودشون رو كردند.

هيكارو: (مشتاقانه به صورت آيويي مي نگردد}در خواب چه آروم يه.
پرستار:فعلا آروم يه.
هيكارو:فعلا؟
پرستار:بله ،اما اواخر شب...
هيكارو:درد داره؟
پرستار:درد وحشتناك.
هيكارو: (نمودار آويخته به تخت را مي خواند)"آئويي و اكاباياشي. ورود ساعت 9 صبح روز دوازدهم..." نمي دونم اين جا جايي هست كه من امشب بمونم؟


ادامه متن را اینجا بخوانید
+  شنبه 1 تیر1387  1:0 قبل از ظهر   سیاوش اکبریان   

پیش نوشت: قبلا ترانه "مریم چرا" رو در اینجا شنیدید؛اما این اجرای جدید متفاوته هم از نظر کیفیتِ ضبط  و هم اینکه در این اجرا از سه تار هم استفاده کردم.


مريم چرا با ناز و با افسون و لبخندي؟
                                به جانم شعله افكندي،
                                                           مرا ديوانه كردي
امشب كه با ناله، غمت در ديده مي بارد 
                                     دلم در سينه مينالد،
                                                           مرا دیوانه کردی
رفتي مرا تنها به دست غم رها كردي
                                 به جان من خطا كردي
                                                          مرا ديگر نخواهي
پيدا شدي با غم، تو در جام شراب من
                                   ازاين حال خراب من
                                                      بگو ديگر چه خواهي
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
                          آهي كه خيزد ز سينه ي من،
                                                              رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
                             بي تو دلم شوري و اميدي،
                                                           ديگر به دنيا ندارد
همچون نسيم از برم بگذر
            يك لحظه در ديده ام بنگر 
                             شايد نشاني ز عشق و وفا،
                                                     بينم به چشم تو بار دگر
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
                            آهي كه خيزد ز سينه ي من،
                                                               رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
                               بي تو دلم شوري و اميدي، 
                                                            ديگر به دنيا ندارد

                                                                                     بشنوید

پی نوشت:آدرس دانلود در نظرات نوشته شده(لینک دانلود در اینجا از طرف بلاگفا خطا اعلام می شه!!!)

+  جمعه 24 خرداد1387  11:51 بعد از ظهر   سیاوش اکبریان