در من غم بیهودگی ها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
(ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت)2
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر
در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
(اندیشه روز و شبم پیوسته این است)2
من بر تو بستم دل ؟
دریغ
دریغ از دل که بستم
(افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در پای بت هایی که باید میشکستم)2
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید
در من غم بیهودگی ها می زند موج
بشنوید
(لینک دانلود در بخش نظرات)
پی نوشت۱:شعر این ترانه زیبا از حمید مصدق و خواننده اصلی آن استاد محمد نوریست و گمان می کنم آهنگساز آن استاد سریر باشد.
پی نوشت 2:دراین بازخوانی برای حفظ حال و هوای زیبای ترانه(که با گیتار همراهی شده)، ترجیح دادم از قطعات بی کلام آهنگ اصلی استفاده کنم و نه از سه تار.
پی نوشت ۳:لینک دانلود اصلاح شد
از ضلع شمال شرقی آمادگاه وارد مجتمع بزرگ و مرکز کتابفروشیهای اصفهان می شم؛ساختمانی در سه طبقه که قریب به اتفاق مغازه های آن کتاب فروشی است.این مرکز تجاری درست روبروی هتل عباسی واقع شده و فاقد سقفه و وسعت قابل توجهی داره.
به همراهی یه دوست اینجا اومدم و در جستجوی کتابی هستم که سالها پیش خواندم،اما به نیت خریدن و داشتنش اینجام.
کتابفروشی اول،ضلع شمال شرقی:
_سلام.. خسته نباشید.یه کتاب می خواستم از جک لندن به اسم....
_از جک لندن کتابی نداریم
تصمیم دارم همه مغازه ها رو سر بزنم،÷س به مغازه مجاورش می رم
_سلام...عصرتون به خیر..کتاب "مارتین ایدن" رو می خوام
_نداریم
_نویسنده ش جک لندنه
_نداریم
_نمی دونید کدوم از همکاراتون ممکنه داشته باشنش؟
_یه سر به کتابفروش.... طبقه بالا بزن،شاید اون داشته باشه
در این فکرم که دوست همراهم روخسته نکنم و اینکه بعد از اینهمه مدت زندگی در این شهر چرا هنوز آداب ارتباط برقرار کردن با اهالی اون رو یاد نگرفتم.
به طبقه بالا می رم_همون مغازه ای که بهم آدرس دادند
_سلام.یه کتابه از جک لندن... اسمش مارتین ایدنه....با کارای دیگه ش فرق ....
منتظر شنیدن بقیه حرفام نمی شه
_نداریم
به این فکر می کنم که نسل جدید این فروشنده های کتاب آیا کتاب هم می خونند،می دونن جک لندن کیه و اینکه مگه این کار شغلشون نیست!پس چرا اینهمه پر طمطراقند؟
تمام مغازه های بالا رو سر می زنم و با هر کدوم از فروشنده ها با ادبیات متفاوتی حرف می زنم،اما بازتاب،همون بازتاب تکراریست.....شاید باید مثل خیلیها وارد مغازه بشم و بدون سلام و علیک که دوست همراهم اسمش رو گذاشته"احترام گذاشتن بی جواب"،صاف برم سراغ چیزی که می خوام.
مغازه های طبقه اول رو یکی یکی سر می زنم و می رسم به مغازه های صنایع دستی....خب هنوز طبق همکف و زیرزمین رو نگشتم،شاید اونجا کتابی که می خوام رو پیدا کنم.
اما تو هر د طبقه باز به جواب "نه" می رسم و رفتارهای سرد،شاید رفتارهایی از سر شکم سیری.
از پله های ضلع شمالی بال میام،در پاگرد اول جوانی ایستاده؛به نظر 25 ساله یا شاید کمی بیشتر میاد.
_کتاب
_کتاب می فروشید؟
_بله
_کتاب مارتین ایدن رو دارید؟
_نه.... من کتاب خودم رو می فروشم
_شما! نویسنده کتابی که می فروشید هستید؟
محجوبه و این متانتش تلخی گذرلحظات پبش از مغازه های قبلی رو برطرف می کنه
_بله... این کتاب رو خودم نوشتم،مجموعه داستانه
_مجوز هم داره؟
_اگه نداشت که نمی تونستم چاپش کنم.
کمی از روال دریافت مجوز و مراحل چاپ و هزینه هاش می پرسم و او با حوصله جواب می ده
_خب...میشه من هم یکی از کتابهاتون رو داشته باشم؟
_بله حتما... اجازه می دید براتون امضاش کنم... اشکالی که نداره؟
_نه... نه....خیلی هم باعث افتخاره که کتابی رو از دست نویسنده ش بخرم، اون هم با امضاء
از صمیم قلب لبخند می زنه....من هم می خندم و تو دلم بهش آفرین می گم تو نگام تحسین موج می زنه
کتاب مارتین ایدن رو پیدا نکردم اما همت وعشق رو در یک جوان نویسنده یافتم و.... البته کتابی که امضاء نویسنده ش رو هم داره.

(اتاقي در يك بيمارستان دير وقت شب.
سمت راست صحنه پنجره يي بزرگ پرده پوش.
در عقب ،تخت خوابي كه آيويي بر آن خفته.
سمت چپ يك در.
هيكارو وارد مي شود .در معيت پرستار.باراني به تن و كيفي در دست دارد.به شكلي غير عادي و عجيب خوش قيافه است..خيلي آهسته حرف مي زند.)
هيكارو:خوابيده،بله؟
پرستار:بله.خيلي هم عميق.
هيكارو:اگر عادي حرف بزنم بيدار نمي شه كه؟
پرستار:اگر بخواهيد ،مي تونيد كمي بلندتر حرف بزنيد.داروها اثر خودشون رو كردند.
هيكارو: (مشتاقانه به صورت آيويي مي نگردد}در خواب چه آروم يه.
پرستار:فعلا آروم يه.
هيكارو:فعلا؟
پرستار:بله ،اما اواخر شب...
هيكارو:درد داره؟
پرستار:درد وحشتناك.
هيكارو: (نمودار آويخته به تخت را مي خواند)"آئويي و اكاباياشي. ورود ساعت 9 صبح روز دوازدهم..." نمي دونم اين جا جايي هست كه من امشب بمونم؟
پیش نوشت: قبلا ترانه "مریم چرا" رو در اینجا شنیدید؛اما این اجرای جدید متفاوته هم از نظر کیفیتِ ضبط و هم اینکه در این اجرا از سه تار هم استفاده کردم.
مريم چرا با ناز و با افسون و لبخندي؟
به جانم شعله افكندي،
مرا ديوانه كردي
امشب كه با ناله، غمت در ديده مي بارد
دلم در سينه مينالد،
مرا دیوانه کردی
رفتي مرا تنها به دست غم رها كردي
به جان من خطا كردي
مرا ديگر نخواهي
پيدا شدي با غم، تو در جام شراب من
ازاين حال خراب من
بگو ديگر چه خواهي
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
همچون نسيم از برم بگذر
يك لحظه در ديده ام بنگر
شايد نشاني ز عشق و وفا،
بينم به چشم تو بار دگر
اشكي كه ريزد ز ديده ي من،
آهي كه خيزد ز سينه ي من،
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مريم سپيدي،
بي تو دلم شوري و اميدي،
ديگر به دنيا ندارد
پی نوشت:آدرس دانلود در نظرات نوشته شده(لینک دانلود در اینجا از طرف بلاگفا خطا اعلام می شه!!!)